وقتى کمال اهتمام به تأکید دین اسلام را راجع به امر به معروف و نهى از منکر در قرآن مجید و احادیث شریفه مطالعه مى کنیم و به مصلحت و فایده قیام به این واجب دینى و اخلاقى متوجه مى شویم و از طرفى کوتاهى و مسامحه اغلب افراد را در انجام این وظیفه مى بینیم، حق داریم که ....
نویسنده : آیت الله لطف الله صافی گلپایگانی
وقتى کمال اهتمام به تأکید دین اسلام را راجع به امر به معروف و نهى از منکر در قرآن مجید و احادیث شریفه مطالعه مى کنیم و به مصلحت و فایده قیام به این واجب دینى و اخلاقى متوجه مى شویم و از طرفى کوتاهى و مسامحه اغلب افراد را در انجام این وظیفه مى بینیم، حق داریم که از علت این تقصیر و بى اعتنایى، تفحص و جستجو نماییم و بپرسیم:
چگونه است که با آنکه بسیارى از مصالح و فواید اداى این تکلیف و زیانهاى ترک آن را همه مى دانیم از مسامحه و کوتاهى درباره آن نمى پرهیزیم؟
چرا با آنکه کسان و بستگان خود را گرفتار فقر اخلاقى و انواع آلودگیهایى که ضرر آن به مراتب از ضرر هر مرض و آفت و فقر مادّى بیشتر است مى بینیم به جاى آنکه در مقام راهنمایى و نجات آنان از این مهالک و زیانها برآییم، سکوت و خاموشى اختیار مى کنیم؟
چگونه است که اگر کسى داراى مال و مقامى باشد از بى ادبی ها و کارهاى نامشروع و گناهانى که مرتکب مى شود چشم پوشى مى گردد و کسى آنها را مؤاخذه نمى کند در حالى که از یک فرد عادى گاهى در ترک اولى هم بازخواست مى شود؟
علل این بى قیدى بسیار است که اهم آن را بیان مى نماییم:
اوّل: «ضعف ایمان» را که علت العلل این بى اعتنایى است یادآور مى شویم.
آرى، ضعف ایمان به خدا، علت العلل این بى اعتنایى و بیشتر بدبختى هایى است که گریبانگیر بشر مى شود. ضعف ایمان قدرت و شجاعت اخلاقى را از انسان سلب کرده و او را تحت نفوذ و مرعوبیت از قدرتهاى موهومه و اعتبارات ظاهریه، خوار و زبون مى سازد. بدترین نقطه ضعف انسان که با وجود آن او را از هیچ عمل زشت و ارتکاب خلاف وظیفه نمى توان مصون دانست، بى ایمانى و بى دینى است.
تاریخ را ورق بزنید و به پرونده هاى جرایم و جنایات مراجعه فرمایید تا بفهمید ضحاکها، چنگیزها، یزیدها، حجّاجها و سایر دیکتاتورها و جبّاران و همچنین خیانتکاران و وطن فروشها و بیگانه پرستها و دزدها و آدمکشها و بى ناموسها و عیّاشها و میلیونرها و اغنیاى بى رحم و چاقوکشها و جیب برها و... از چه دسته و طایفه اى هستند.
بى ایمانى به خدا، انسان را نسبت به مخلوق ضعیف، متملق مى سازد تا براى خوشامد اشخاص چاپلوسى کند و از اداى تکلیف خوددارى نماید. بى ایمانى صفت استقامت و ضبط نفس و شهادمت او را مى کشد.
ایمان نیرویى است که انسان را توانا و قوى الاراده مى سازد. مؤمن از هیچ چیز مانند خلاف وظیفه و معصیت خدا نمى پرهیزد. چنانچه از پیغمبر اکرم ـ صلّى الله علیه وآله وسلّم ـ در کتاب مکارم الاخلاق روایت نموده است که به ابوذر فرمود:
«انّ المؤمن لیرى ذنبه کانّه صخرة یخاف ان تقع علیه وانّ الکافر یرى ذنبه کانّه ذباب مرّ على انفه».(1)
یعنى: «مؤمن گناه خود را مانند سنگ بزرگى مى بیند که مى ترسد بر سر او بیفتد، و کافر و بى ایمان گناه خود را مانند پشه مى بیند که بر بینى او مرور کرده باشد».
آن کس که ایمان به خدا دارد و اعتمادش به اوست از کاینات در مقام انجام تکلیف اندیشه نمى کند مانند پیغمبر اسلام که در برابر لجوج ترین و سخت دل ترین مردم مثل اعراب جاهلیت، قیام نمود و چنان مردمى را که از راه علم و ایمان و عدالت و رحم و انسانیت برکنار بودند، به راه دانش و معرفت و ترحّم و برادرى و ایمان به خدا وارد کرد.
دوّم: «طمع است».
از حضرت امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ مروى است که فرمود:
«اَکْثَرُ مَصارعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطامِعِ».(2)
یک نقطه ضعف دیگر در انسان وجود دارد به نام «طمع». بسیارى از مردم با آنکه آگاه و ملتفت هستند و خسارت ترک امر به معروف و نهى از منکر را مى فهمند، براى طمعى که به مال یا استفاده از مقام اشخاص دارند به خیال آنکه اگر فلان شخص را امر به معروف کنند از مال او یا ریاست او بى بهره مى مانند، در اداى این وظیفه سهل انگارى روا داشته و بسا که در حضور آنها معصیتها واقع شود که چون خوى زشت طمع، آنان را فاقد حریت و آزادمنشى و صراحت لهجه کرده از نهى از منکر خوددارى مى کنند.
سوّم: «ترس بى جا و خوف بی مورد است».
بطورى که بعداً عرض خواهد شد در جایى که مفسده تولید گردد، ترک امر به معروف و نهى از منکر جایز است که موارد آن را اشخاص روشن ضمیر و آشنا به اوضاع و احوال اشخاص ملتفت مى گردند. اما پاره اى را براى آنکه رشد و بلوغ اخلاقى ندارند بیم و ترس بیجا غالباً از اداى این تکلیف باز مى دارد و در پیش خودشان براى یک امر به معروف و نهى از منکر ساده و سهل که به هیچ مانع و محذورى برخورد نمى کند، محاذیر و موانع بسیارى فرض نموده و خود را به خیال خویش، معذور مى سازند. حتى گاهى این مردم ترسو به دیگران هم که امر به معروف و نهى از منکر مى کنند اعتراض مى نمایند و آنها را احساساتى و بى فکر مى شمارند!
چهارم: «نداشتن قوه تحمل و بردبارى و مدارا کردن با مردم و استقامت و پشتکار است».
اینگونه اشخاص نمى توانند دنبال مقصود بروند و اولین پیشامد و ابتلا آنها را خسته و دماغشان را افسرده مى سازد. مخصوصاً در امر به معروف و نهى از منکر، غالباً انسان گرفتار استهزاء و تمسخر، بلکه اذیت و آزار جهّال و نادانان مى شود و اگر خویشتن دار و قوى الاراده نباشد، ممکن است در قدم اول خود را از دست بدهد و عقب نشینى کند.
در قرآن کریم خداوند متعال حالات پیغمبران و انبیایى را که به استهزاء و مسخره قوم گرفتار شدند ولى موقعیت و مقام خود را حفظ نموده و از دعوت خود تعقیب کردند بیان فرموده است تا مسلمانان بدانند این استهزائات و تمسخرات تازگى نداشته و پیوسته نادانان با مصلحین و پیغمبران و اولیاى خدا همین معامله را داشته اند.
بهترین سرمشق براى یک مسلمان در این موضوع، تاریخ پیغمبر اکرم ـ صلّى الله علیه وآله ـ است; زیرا آن حضرت در اذیت و استهزاء و گستاخیهاى قوم، صبر و تحمل را به نهایت رسانید. انواع صدمات و اهانتها و بى ادبیها که به آن بزرگوار مى شد او را بقدر سر مویى از راه و رویه اى که داشت منحرف نمى ساخت. با کمال خوشرویى، خوش خلقى، و خوش برخوردى تمام، آن بى ادبیها را به حکم «اِدْفَعْ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ»(3) دفع مى فرمود و از خیرخواهى و نیکى درباره آنها دریغ نمى کرد. هیچوقت در کار دعوت و هدایت خلق، اظهار سستى و خستگى نفرمود، حتى از آن کسانى که به او ایمان آورده بودند چون نسبت به آداب اسلامى آشنا نبودند، بى ادبیها مى دید و مؤاخذه نمى نمود و با نرمى و مهربانى به آنها ادب، اخلاق و انسانیت مى آموخت.
امروزه بسیارى از ما به محض آنکه با کوچکترین مکروه و خلاف طبع و ناملایمى برخورد کنیم خود را از اداى تکالیف معاف مى شماریم و نیروى شکیبایى ما بقدرى ضعیف است که در برابر یک خلاف میل و مکروه طبعى، حالت مقاومت و صبر نداریم.
از حضرت امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ روایت شده است که در ضمن بیاناتى فرمود:
«اَلصَّبْرُ مِنَ الاْیمانِ کَالرَّاْسِ مِنَ الْجَسَدِ وَلاخَیْرَ فى جَسَد لا رَأْسَ مَعَهُ وَلاْ فى ایمان لاصَبْرَ مَعَهُ».(4)
یعنى: «صبر از ایمان بمنزله سر است از تن و خیرى در تنى که سر ندارد نیست و خیرى نیست در ایمانى که با او صبر نیست».
پنجم: «یأس و نومید از حصول مقصود است».
بسیارى از مردم وقتى کثرت اهل معصیت و طغیان و قوه و قدرت و تظاهرات و رونق بازار آنها را مى بینند، گمان مى کنند با امر به معروف و نهى از منکر مخصوصاً با نداشتن همکار، نمى توان کارى انجام داد و مردم را عوض نمود; مثلا چگونه مى شود با بى حجابى چند هزار نفر زن در مثل شهر تهران مبارزه کرد با آنکه بسیارى از آنها به کسانى که در رأس امور کشور اسلامى جعفرى واقع هستند، انتساب دارند؟
یا چطور مى شود از این اختلاط و معاشرتهاى زنان اجنبیه با مردان اجنبى و میهمانیهاى فامیلى که در میان طبقه به قول خودشان متنوّر و متجدّد، مرسوم شده، جلوگیرى نمود؟
چگونه مى شود مردم را از شنیدن نغمات نامشروع و آوازهاى غنا و ساز و غیره با آنکه اداره رادیوى کشور از پخش آن خوددارى ندارد، باز داشت؟
چگونه باید استعمال مسکرات و تریاک را موقوف ساخت، در حالى که عوض برچیدن میکده ها و مؤسسات و شرکتهاى مى فروشى، مالیات براى آنها معین مى کنند؟
چطور مى شود مردم را از شرّ مأمورین خائن و رشوه خوارى که حقوق ضعفا و فقرا را حیف و میل مى کنند و بیت المال کشور را به جیب مى زنند، خلاص ساخت؟
چگونه باید دادگسترى را بر یک اساس منظمى که شایسته یک کشور اسلامى است قرار داد تا حیثیات مقام قضا و داورى را یک مشت مردم بى علم، بى لیاقت، فاسق و فاقد صلاحیت، آلوده ننمایند؟
چطور باید با این اختلاف طبقاتى و این سرمایه داران و ثروتمندان و ملاّکین بى رحم و نامسلمانى که پیدا شده اند، مبارزه کرد و اموال نامشروع آنها را در تأسیس مؤسسات خیریه و کمک به بینوایان و ضعفا و اداى حقوق شرعیه بکار گرفت و چگونه و چگونه و چگونه....
پاسخ این سخنان این است که این مطالب، همه مولود همان روحیّه یأس و نومیدى است وگرنه با تمام این فسادها مبارزه میسّر است و مى توان به همه این اوضاع زشت خاتمه داد و تمام تشکیلات و سازمانها با تشویق مردم درستکار و صالح و امر به معروف و نهى از منکر از وضع فعلى نجات داد; زیرا اینطور که بعضى تصور مى کنند که فساد در همه شئون اجتماعى رخنه کرده و همه افراد را خراب نموده، نیست. در تمام طبقات، اکثریت مردم صحیح و یا کسانى هستند که قابل اصلاحند.
اگر جمعى زنان زمام گسیخته در اثر تربیت فاسد خانوادگى و هوسرانى و یا تبلیغات و تحریکات بیگانگان و دشمنان اسلام و مسلمانان و یا فشار زندگى اقتصادى و خوددارى اغنیا و توانگران از اداى وظایف خود، متمایل به بى عفتى و بى حجابى باشند و با وضع زننده در حاشیه خیابانهاى تهران دیده شوند که متاع عفت و عصمت خود را در معرض فنا و آلایش گذارده و باعث تهییج شهوات هزاران جوان معصوم مى گردند و این همه فساد و آدمکشیها و بى عفّتى هایى را ـ که در این مملکت بى سابقه است ـ درست مى کنند در مقابل، تمام زنهاى پاکدامن و مسلمه این مملکت که اکثریت را تشکیل مى دهند به حجاب و عفت و تستر، افتخار مى کنند.
اگر یک دسته از خانمها براى همین معاشرتهایى که با مردان بیگانه دارند از سقط جنینها و خیانت به همسرهاى خویش و به هم زدن نظم زندگى عائله، باک ندارند و خود را از لذت و حظّ زندگى با شوهر و فرزند و خانه دارى محروم ساخته اند، در عوض چندین میلیون خانمهاى نجیبه و عفیفه در این کشور هستند که یک عمر با صداقت، صمیمیت و فداکارى با شوهر خود زندگى کرده و یک عائله بزرگ را نگاهدارى مى نمایند.
اگر نغمات موسیقى و ساز و آواز هست، هزاران مسجد و منبر و مجالس وعظ و سخنرانیهاى اخلاقى و دینى هم وجود دارد که تعداد آنها از کثرت با این مجالس لهو و لعب، طرف مقایسه نیست. اگر رشوه خوار و خائن در کارمندان دولت یا مؤسسات دیگر وجود دارد، افراد صالح و درستکار هم هستند که چرخهاى بسیارى از تشکیلات جامعه به دست همانها در گردش است.
پس با این همه همراه و همکار واقعى و موافقى که داریم، جا ندارد که از تأثیر امر به معروف ناامید شویم و از انجام وظیفه، خود را معاف بدانیم.
طرفداران حق و عدالت اگر در عِدّه و عُدّه و قدرت قوّه کم هم باشند، عاقبت پیروزى و ظفر نصیب آنها خواهد شد:
«کَمْ مِنْ فِئَة قلیلَة غَلَبَتْ فِئَةً کَثیرَةً بِاِذْنِ اللهِ».(5)
مگر تظاهرات اهل معصیت و باطل، موجب سقوط تکلیف مى گردد؟ مگر شدت و اصرار آنها نور خدا را خاموش مى سازد؟
«وَیَأْبَى اللهُ اِلاّ اَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْکَرِهَ الْکافِرُونَ».(6)
مگر نه حضرت رسول ـ صلّى الله علیه و آله ـ یک تنه شروع به دعوت فرمود و در برابر یک دنیا جهل و انحراف و شرک و ستم، پرچم توحید را بلند نمود و خدا هم به مدلول آیه کریمه: «اِنْ تَنْصُرُوا اللهَ یَنْصُرْکُمْ»(7) او را یارى کرد و کلمه او را بلند نمود.
ششم: «شفقت و مهربانى است».
گاهى علاقه و مهربانى انسان نسبت به شخصى ـ خصوصاً اگر خویش و نزدیک او باشد و به ویژه اگر فرزند او باشد ـ او را از مؤاخذه و تأدیب و تربیت و اظهار حقّ بر ضرر او باز مى دارد، یکى از وظایف مسلمانى این است که در اجراى قانون و مقررات، یا اداى شهادت یا امر به معروف، میان خودى و بیگانه فرق و تفاوتى نگذارند. چنانچه در قرآن مجید مى فرماید:
«یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ للهِِ وَلَوْ عَلى اَنْفُسِکُمْ اَوِ الْوالِدَیْنِ وَالاْقْرَبینَ»(8)
یعنى: «اى کسانى که ایمان آورده اید، همگى برپادارندگان عدالت و قسط باشید و براى خدا گواهى و شهادت دهید اگرچه بر ضرر خودتان یا پدر و مادر یا نزدیکانتان باشد».
و در آیه دیگر مى فرماید:
«اَلزّانیَةُ وَالزّانى فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِد مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَة وَلاْ تَأْخُذْکُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فى دینِ اللهِ اِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ»(9)
یعنى: «زن زناکار و مرد زناکار را به هر یک صد تازیانه بزنید و در دین خدا، یعنى اجراى حدود و مجازاتهاى شرعیّه مراعات رأفت ننمایید اگر به خدا و روز جزا ایمان دارید».
در کتابهاى تاریخ است که در سال فتح مکّه (سال ششم هجرت) در ایّام توقّف پیغمبر اکرم ـ صلّى الله علیه وآله ـ فاطمه مخزومیه دختر اسودبن عبدالأسد، برادرزاده سلمة بن عبدالأسد که از اشراف قبیله بنى مخزوم بشمار مى رفت، دزدى نمود و در موقع سرقت دستگیر شد. چون او را به حضور پیغمبر ـ صلوات الله علیه وآله ـ آورند، رسول اکرم فرمان داد تا دست او را قطع کنند. خویشاوندان او اسامة بن زید را برانگیختند تا نزد پیغمبر از او شفاعت کند. وقتى اسامه زبان به شفاعت گشود و تقاضاى عفو او را کرد، رنگ و چهره پیغمبر ـ صلّى الله علیه وآله ـ تغییر کرد و اسامه را توبیخ نمود و فرمود:
«لایشفع فى حدّ فانّ الحدود إذا انتهت الى فلیس لها مترک».
یعنى: «درخواست شفاعت در اجراى حدّ نکن همانا حدود، هرگاه نزد من ثابت شد راه صرف نظر نخواهد داشت».
اسامه نادم و پشیمان گردید و از پیغمبر تقاضا کرد که براى او استغفار نماید. پیغمبر فرمود: امم گذشته و پیشینیان از آن جهت نابود شدند که چون از بزرگان ایشان یک نفر مرتکب دزدى مى گشت او را رها مى کردند و کیفر نمى دادند و چون ضعیفى این گناه را مى نمود، او را به کیفر گناهش مى رساندند. سوگند بدان خدایى که جان محمّد در دست اوست اگر فاطمه دختر محمّد، دزدى کند فرمان دهم تا دست او را قطع کنند.(10) پس از آن فرمود تا دست فاطمه مخزومیه را بریدند و بر او ترحّم فرمود و او را عطا مرحمت کرد. فاطمه عرض کرد: آیا توبه من مقبول است؟ فرمود: از گناه خویش مانند روزى هستى که از مادر تولد یافتى.
پى نوشت ها:
1- مکارم الاخلاق، ص 460 (فی وصایاه لابی ذر)
2- نهج البلاغه فیض الاسلام،حکمت 210.
3- سوره فصلت، آیه 34
4- نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت 79،ص 1123
5- سوره بقره، آیه 249
6- سوره توبه، آیه 32
7- سوره محمد، آیه 7
8- سوره نساء، آیه 135
9- سوره نور، آیه 3
10- صحیح بخاری، ج4، ص 150، ج 8، ص 16
پرسش:
چرا وقتی صحبت انجام امر به معروف و نهی از منکر می شود مردم تن شان می لرزد؟ (چرا مردم از اجراء امر به معروف و نهی از منکر وحشت دارند؟) (تا زمانی که قلم ها را بشکنند، دهانها را ببندند، افکار را فراری دهند و تهدید به نابودی و نداشتن گوش شنوا باشند دچار نافرجامی های مدنی و بی اعتمادی خواهیم بود.)
پایگاه حوزه5788-2، 5788-2
پاسخ:
امر به معروف و نهی منکراز فروع دین اسلام و اجراء آن باعث برپا شدن واجبات و از بین رفتن منکرات و برقراری امنیت و آسایش در جامعه می شود. زیرا از نظر اسلام جامعه انسانی یک واحد به هم پیوسته است که اگر جلوی میکروب های موجود در یک عضو گرفته نشود ناراحتی و مرض از یک عضو به سایر اعضاء سرایت خواهد کرد. امر به معروف و نهی از منکر به منزله واکسیناسیون جامعه و جلوگیری از ابتلاء به بیماریهای روحی و روانی است. بر این اساس امر به معروف و نهی از منکر برای همه جوامع ضرورت تام دارد.
مثال امر به معروف و نهی از منکر مثال جلوگیری از انسان نادانی است که سوار کشتی شده و قصد سوراخ کردن آن را دارد که اگر از این کار او جلو گیری نشود با سوراخ شدن کشتی، خود او و دیگر مسافران کشتی غرق خواهند شد. آیا اگر چنین فردی اعتراض کند که هیچ کس حق ندارد آزادی مرا سلب کند زیرا من تنها زیر صندلی مخصوص خود را که اختیار آن را دارم، سوراخ می کنم و تنها خودم غرق می شوم !!!کسی به اعتراض او توجه می کند؟ مسلما کسی اعتراض او را نمی پذیرد زیرا همگان می دانند که سوراخ شدن یک نقطه از کشتی همان و غرق شدنهمه کشتی با تمام سر نشینان هم همان.
بنابراین اگر در جامعه ایامر به معروف و نهی از منکرترک شود گناه و فساد یک نفر یا یک گروه به سایر افراد و سایر گروه ها نیز سرایت می کند و جامعه ای را آلوده می کند.
البته ممکن است گاهی در اجراء امر به معروف و نهی از منکر در جمهوری اسلامی اشتباهات یا تخلفاتی صورت گرفته باشد که ما منکر آن نیستیم و شاید دلیل نارضایتی بعضی افراد نیز به سبب خاطرات تلخی است که از آن اشتباهات دارند. ولی توده های مردم مسلمان از امر به معروف و نهی از منکر و اجراء آن به شکل صحیح ، استقبال می کنند. البته افرادی هم که اهل منکرات هستند همیشه از اجراء امر به معروف و نهی منکر احساس وحشت دارند و اجرای آنرا به ضرر خود می پندارند،در صورتی که اجراء صحیح امر به معروف و نهی از منکر به نفع آنان نیز می باشد.
امر به معروف و نهی از منکر مراتب و شرایطی دارد که اگر همگان مخصوصا مجریان و ضابطین این فریضه مهم با آنها آشنا گردند و آن را بصورت صحیح در جامعه پیاده کنند، همه افراد جامعه آنرا اصلی ضروری و مترقی و قابل دفاع خواهند یافت. برای آشنائی بیشتر با مراتب و شرایط آن می توانید به رساله توضیح المسائل امام خمینی(ره) مراجعه فرمائید.[i]
--------------------------------------------------------------------------------
[i]توضیح المسائل مراجع،ج2، از ص618 تاص624
صفحه هشتم
بعد از آن که ضرورت حرکت به سوی اصلاح و جلوگیری از فساد، با توجه به آیات قرآن کریم مشخص گردید، باید صلاح و فساد را شناخت و اصلاح طلبان واقعی را از مدعیان اصلاح طلبی تمیز داد و به ویژگی های هر یک از آن ها پی برد. برای رسیدن به این هدف ناگزیر باید اصلاح حقیقی را با توجه به آیات شریفه قرآن کریم تعریف نمود و وجه تمایز آن را از فساد و شر مشخص نمود. هم چنین باید در جستجوی پاسخ این سؤال بود که کسانی که مستحق عذاب استیصال گشته و نابود گردیدند، چگونه فساد برآنان چیره گردید و زمینه عذاب الهی برایشان فراهم شد.
چگونگی جلوگیری از فساد و عذاب مترتب برآن، از جمله مواردی است که باید بدان پرداخت. در این صورت، فرمایش امام حسین (علیه السلام) در بیان هدف آن حضرت از مبارزه، به خوبی قابل درک خواهد بود. آن حضرت در بیان علت قیام خود، با صراحت فرمود: و إِنَّما خَرجتُ لِطَلَبِ الإِِصلاحِ فِی اُمَّهِ جَدِّی صلی الله علیه و آله؛ " 13 " همانا من منظور اصلاح در امت جدم، ]برای قیام[ خارج شدم. بر اساس این فرمایش گهربار، هدف از قیام سید الشهدا (علیه السلام) اصلاح امت اسلامی بود. باید ویژگی های این اصلاح طلب واقعی را شناخت و اهداف او را شناخت.
تنها کسانی می توانند خود را تابع مکتب امام حسین (علیه السلام) بدانند که در جلوگیری از گسترش فساد و انجام اصلاحات در جامعه، نهایت تلاش خود را به کار گیرند. برای رسیدن به این هدف باید قدرت خود را به درستی ارزیابی نمود و راه استفاده صحیح از این قدرت خدا دادی را آموخت. در غیر این صورت، فساد در جامعه رواج خواهد یافت و با گسترش فساد، زمینه نزول بلایا و مصیبت ها، بیش از پیش، فراهم خواهد شد: مَا أَصابَکُم مِّن مُّصِیبَهٍ کَسَبَت أَیدِیکُم وَ یَعفُو عَن کَثِیرٍ؛ " 14 " و هر ]گونه[ مصیبتی به شما برسد، به سبب دستاورد خود شماست و ]خدا[ از بسیاری در می گذرد. بر اساس این آیه شریفه، خداوند به سبب گناهان افراد یک جامعه، عذاب را بر آنان نازل می فرماید، هر چند که گاهی بر آنان منت گذاشته و از عذاب های متناسب با گناهان خود داری می ورزد، چرا که اگر عذاب الهی متناسب با گناهان افراد باشد، هیچ جنبنده ای بر روی زمین باقی نخواهد ماند: وَ لَوا یُؤَاخِذُ اللهُ النّاسَ بِمَا کَسَبُوا مَا تَرَکَ عَلَی ظَهرِهَا مِن دَابَّهٍ؛ " 15 " و اگر خدا مردم را به ]سزای[ آن چه انجام داده اند مؤاخذه می کرد، هیچ جنبنده ای را بر پشت زمین باقی نمی گذاشت.
صفحه هفتم
تاریخ به کرات شاهد غوطه ور شدن اکثریت افراد جامعه در فساد و در نتیجه عذاب الهی بوده است. یکی از این جریانات در زمان حضرت نوع (علی نبینا و علیه السلام) اتفاق افتاده است. این پیامبر بزرگ خدا، قریب به هزار سال، مردم را به سوی خدا دعوت و آنان را هدایت و نصیحت نمود، " 9 " لیکن در پایان، به جز عده ای اندک، کس دیگری به او ایمان نیاورد. کار به آن جا رسید که آن حضرت دستان خود را به دعا برداشته، از خداوند، نابودی آن قوم کافر را طلب نمود: وَ قَالَ نُوحٌ رَبِّ لاَ تَدَر عَلَی الأرضِ مِنَ الکَافِرِینَ دَیَّرًا إِنَّکَ إِن تَدَرهُم یُضِلُّوا عِبادَکَ وَ لاَ یَلِدُوا إِلاَّ فَاجِراً کَفَّارًا؛ " 10 " و نوح گفت پروردگارا هیچ کس از کافران را بر روی زمین مگذار؛ چرا که اگر تو آنان را باقی گذاری بندگانت را گمراه می کنند و جز پلید کار ناسپاس نزایند. مطابق این آیات شریفه، آن پیامبر عظیم الشأن امید خود به اصلاح این قوم را از دست داده بود و حتی آن هراس داشت که اینان فرزندان خود را نیز به فساد می کشانند. نوع فسادی که دامن گیر آن قوم شده بود، مشخص نیست. لیکن آن حضرت قطعاً در مناجات خود آن قوم کافر را نفرین کرد و خداوند نیز در پی درخواست آن حضرت، به وسیله طوفان، نابودی آن قوم را رقم زد. استجابت در خواست حضرت نوع (علی نبینا و علیه السلام) از سوی خداوند، خود شاهدی بر صحت گفتار آن حضرت مبنی بر غوطه ور شدن آن قوم در فساد است.
نظیر این واقعه، درباره قوم عاد، ثمود، شعیب و لوط نیز اتفاق افتاده است. در سوره هود در ابتدا، داستان هر یک از این اقوام ذکر گردیده، سپس در زمینه عاقبت فراگیر شدن فساد در جامعه و نزول عذاب الهی آمده است: فَلَولا کَانَ مِنَ القُرُونِ مِن قَبلِکُم أُولُوا بَقِیَّهٍ یَنهَونَ عَنِ الفَسَادِ فِی الأَرضِ إِلاَّ قَلیلاً مِّمَّن أَنجَینا مِنهُم وَاتَّبَعَ الَّذینَ ظَلَمُوا مَا أُترِفُوا فِیهِ وَ کَانُوا مُجرِمِینَ؛ " 11 " پس چرا از نسل های پیش از شما خردمندانی نبودند که ]مردم را[ از فساد در زمین باز دارند جز اندکی از کسانی که از میان آنان نجاتشان دادیم. و کسانی که ستم کردند به دنبال ناز و نعمتی که در آن بودند رفتند و آنان بزهکار بودند. قرآن کریم، پس از بیان عذاب های الهی که اقوام پیشین بدان گرفتار آمده اند، آن اقوام را به جهت بی تفاوتی در دنبال نمودن خیرهای پایدار مورد مؤاخذه قرار داده است. آنان در پی خشی های زود گذر بودند و لذا خوشی های آنان دوامی نیاورد و گرفتار عذاب الهی گردیدند.
تعبیر «أُولُوا بَقِیَّهٍ» که در این آیه مورد استفاده قرار گرفته است، به کسانی اطلاق می شود که به دنبال امور پایدار هستند. بر اساس این آیه شریفه، علت مؤاخذه گذشتگان و فرود آمدن عذاب الهی به سوی آنان این است که در میان آنان کسی وجود نداشت که اهل خیرات ماندگار باشد. ویژگی کسانی که به دنبال امور پایدار هستند، این است که در صورت رواج فساد در میان قوم خود، درصدد جلوگیری از آن بر می آیند. علت نزول عذاب الهی بر قوم پیشین آن بود که در میان آنان، افرادی که تصمیم به جلوگیری از فساد داشته باشند، بسیار کم بود و تنها همان تعداد اندک توانستند خود را از عذاب الهی نجات دهند. به این گونه عذاب ها، عذاب استیصال اطلاق شده است. عذاب استیصال، عذابی الهی است که منجر به ریشه کن شدن یک جامعه یا جمعیتی گشته، با نابودی اکثریت قریب به اتفاق افراد، هویت اجتماعی خاص آن جامعه را از بین می برد.
این آیات به خوبی گویای این مطلب است که در هر زمانی این امکان وجود دارد که فساد ترویج یابد و دامنه وسیعی از جامعه را در بر گیرد، امّا در صورتی که کسانی از اهل اصلاح به قدر کافی وجود داشته باشند که بتوانند برای ایجاد حالت تعادل و عدم غلبه فساد بر صلاح، جلوی فساد را بگیرند، خداوند افراد آن جامعه را گرفتار عذاب استیصال نمی نماید، زیرا هدف آفرینش از خلقت تحقق یافته و خیرات بر شرور غلبه پیدا کرده است. لیکن اگر کار به آن جا ختم شود که دیگر امیدی به خیر و صلاح آن جامعه وجود نداشته باشد، به گونه ای که نه تنها خود افراد در فساد غوطه ور شوند، بلکه به اندازه ای محیط فاسد شود که فرزندان آنان نیز از شرّ فساد در امان نمانند، در این صورت، خداوند عذاب استیصال خود را بر آنان نازل می فرماید.
از آن جا که وجود انسان با فساد و خون ریزی عجین شده است و فرشتگان نیز حتی قبل از خلقت انسان از این موضوع مطلع بوده اند، لذا نباید زمانی را انتظار کشید که انسان مرتکب هیچ شرّی نگردد و در جامعه از فساد خبری نباشد. حتی با تحقق جامعه ایده آل در زمان ظهور حضرت ولی عصر ]عجل الله تعالی فرجه الشریف[، فساد از میان انسان ها ریشه کن نخواهد شد، بلکه گناهی که جنبه اجتماعی داشته و مشهود و محسوس باشد، رواج نخواهد داشت و در صورت ارتکاب گناه در اجتماع، شخص به همان سرعت مجازات خواهد شد. چه بسا ممکن است افرادی در همان زمان در خانه های خود به گناه مشغول باشند و دست از فساد و شرارت بر ندارند. بنابراین تا زمانی که انسان در روی این کره خاکی وجود دارد، زمینه گناه و فساد نیز وجود خواهد داشت، لیکن در هر زمانی باید کسانی وجود داشته باشند که با یاری خداوند متعال و با استفاده از تعالیم انبیا و عقل، هم خود به صلاح روی آورند و صلاحشان بر فسادشان غلبه یابد و هم از گسترش فساد در جامعه جلوگیری نمایند. در صورتی جامعه به جانب صلاح رفته و از عذاب های الهی مصون خواهد ماند که چنین افرادی در جامعه حضور فعال داشته باشند؛ چرا که عذاب نمودن جامعه ای که مردمان مصلح در آن حضور دارند، خلاف حکمت الهی می باشد: وَ مَا کَانَ رَبُّکَ لِیُهلِکَ بظُلمٍ وَ أَهلُهَا مُصلِحُون؛ " 12 " و پروردگار تو ]هرگز[ بر آن نبوده است که شهرهایی را که مردمش اصلاحگرند، به ستم هلاک کند. نه تنها خداوند، جوامعی را که در آنها مصلحین به اندازه کافی وجود داشته باشند، هرگز عذاب نمی کند، بلکه به خاطر وجود همان افراد صالح برکات خود را بر آن ها نازل می فرماید.{ادامه دارد}
صفحه ششم
تردیدی نیست که در تمام موجودات سوای انسان، وجود هر حُسن و عیبی تکوینی است و در اختیار خود آن موجود نمی باشد. به عنوان نمونه مار، اختیار در کُشنده بودن یا کُشنده نبودن زهر خود ندارد، بلکه به طور تکوینی، زهر او کشنده آفریده شده است. هم چنین بارانی که موجب روییدن گل و گیاه و خرمی زمین می شود، از خود اختیاری ندارد، بلکه خداوند باران را می بارند و از این طریق زمین را زنده کرده و گل های زیبا و معطر در آن می رویاند. امّا انسان با موجودات دیگر تفاوتی اساسی دارد، از قدرت اختیار برخوردار می باشد و در انجام کارهایی که به صلاح بوده یا موجب فساد می گردد، مخیّر است. اصولاً بدون وجود اختیار، نمی توان توجیهی برای خلقت انسان جستجو کرد و اساس آفرینش انسان بر همین عنصر استوار است.
بنابراین، از یک سو باید این موجود به گونه ای باشد که هم بتواند اصلاح کند و هم قدرت بر افساد داشته باشد. از سوی دیگر، باید صلاح بر فساد غلبه داشته باشد تا خلقت چنین موجودی حکیمانه در نظر گرفته شود. در این جا نیز آثار حکمت الهی به صورت چشم گیر تری مشاهده می شود؛ چرا که خداوند به گونه ای انسان را تدبیر می کند که از سویی دارای اختیار باشد و از دیگر سو، شرور و فساد های او بر صلاح او غالب نگردد. برای تحقق این امر، خداوند متعال عاملی قوی به نام عقل در درون خود انسان قرار داده است. این عامل نیرومند، تأثیر زیادی در تعیین جهت انسان برای تبدیل شدن به یک موجود شایسته دارد. عقل یکی از بزرگترین نعمت های الهی است که برای سوق دادن انسان به سوی صلاح، در وجود انسان قرار داده شده است.
امّا نباید از این مطلب نیز غفلت نمود که برای حرکت به سوی صلاح، عقل به تنهایی کفایت نمی کند، زیرا در انسان های متعارف، عقل قادر به تشخیص تمام خوبی ها و بدی ها نیست. بدین جهت، خداوند متعال عامل دیگری به نام وحی را برای تکمیل نقش عقل، در خارج از وجود هر انسانی بنیان نهاد. بدین ترتیب، خداوند متعال علاوه بر این که به وسیله عقل، انسان ها را نسبت به خوب یا بد بودن عملی راهنمایی می کند، از طریق ارسال پیامبران الهی و وحی به آن ها، بشر را در مواردی که عقل او توان تشخیص صلاح و فساد را ندارد، یاری می بخشد.
دو عامل عقل و وحی، با کمک یکدیگر به انسان راه صحیح را نشان داده و او را در مبارزه با شرور یاری می رسانند. امّا وجود این دو عامل مانع از اختیار انسان در پیمودن مسیر خود نمی شود و انسان در هر لحظه می تواند، علی رغم ارشادات عقل و راهنمایی های انبیا، لجاجت به خرج داده و در مسیر خلاف آن ها حرکت نماید. افراد زیادی را می توان بر شمرد
که علی رغم نهی عقل و وحی، دست به اقدامات زشت و نا پسندی زده اند و وجود این دو عامل، آنان را از این گونه اعمال باز نداشته است. وضعیت در جایی خطرناک خواهد شد که به قدری فساد دامن گیر افراد شود که هم فساد خود شخص بر صلاحش غلبه پیدا کند و هم در اجتماع، افراد مفسد بر افراد مصلح فایق آیند و زمینه اصلاح را در جامعه از بین ببرند. چنین فرضی دور از واقعیت نیست و در طول تاریخ نیز مواردی وجود داشته است که انسان ها به قدری لجاجت به خرج داده و به فساد روی آوردند که نه تنها وجود خود ایشان خیر چشم گیری نداشته و شرّ آن ها بر خیر شان غالب آمده است، بلکه همین افراد زمینه فساد دیگران را هم فراهم نموده اند و از رشد روز افزون آن ها جلوگیری کرده اند.{ادامه دارد}