فلسفه امر به معروف و نهی از منکر

پرسش:

چرا در ایران گروه امر به معروف و نهی از منکر جان مردم را به لبشان رساندند؟

پایگاه حوزه5715-1، 5715-1

پاسخ:

به نظر می رسد که فلسفه امر به معروف و نهی از منکر از جانب شما مورد بی مهری قرار گرفته است در اسلام این دو دستور، ابزاری هستند برای جلوگیری جامعه از غرق شدن در فساد. یعنی به منظور صیانت جامعه از فساد، اسلام گفته است بر هر مسلمان واجب است که امر به معروف و نهی از منکر کند.

شما فرض کنید که در درون قایقی نشسته اید و عدهّ ای هم در کنار شما هستند و شما هم شنا بلد نیستید. ناگهان در وسط دریا، کسی می خواهد قایق را سوراخ کند یا کاری انجام دهد که مردم غرق بشوند، در این حالت آیا شما خواهید گفت که این شخص آزادی دارد که هر کاری را بکند، مزاحم او نشوید؟

یقینا شما به منظور جلوگیری از غرق شدن قایق و آسیب نرسیدن به سر نشینان آن، در جای خود نمی نشینید، مگر این که کاری از دست شما بر نیاید. آیا انتظار دارید که دیگران به کمک شما بیایند یا به کمک خرابکار؟ البته ممکن است شما در تلقی خود، جامعه را همانند کشتی در دریا ندانید که در این بستر انسانها باید به ساحل نجات راه یابند، اما این مبانی خاص خودش را دارد که باید در فرصت دیگری بدان پرداخت.

نکته ای که در پایان لازم است متذکر گردیم این است که شاید شما به نوع عملکرد بعضی ها اشکال و اعتراض داشته باشید و آن را موافق دستورات اسلامی ندانید، اما اینها ربطی به اسلام ندارد و اشکالاتی به ما در اجرای احکام اسلام وارد است و کسی هم در این جا این ادعا را ندارد که ما توانسته ایم دستورات اسلام را آن جوری که اسلام از ما خواسته است، اجرا کنیم.

بیدار کردن حاکم

وقتی عمرولیث در زمستان با لشکرش وارد نیشابور شد و لشکر او در خانه ها منزل کردند . از آن جمله پیر زالی پنج عمارت داشت که سربازها در آن منازل جا گرفتند . پیر زن برای شکایت به نزد عمرولیث رفت و به او گفت : من پیر زنی هستم که پنج عمارت دارم و لشکر تو تمام آن منازل را گرفته و اشغال کرده اند و این خوب نیست که من با اینکه دختر و عروس دارم ، با لشکر تو در یک منزل باشم .

عمرو گفت : تو می گویی لشکر من در سرما بمانند؟ و آیا اصولا قرآن خوانده ای که می گوید :

إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً وَکَذَلِکَ یَفْعَلُونَ(1).

همانا پادشاهان وقتی وارد شهری شوند ، آن را تباه سازند و عزیزانش را خوار و ذلیل کنند و این رویة آنان است . زن چون اهل قرآن بود گفت که بلی ، چنین است که می گویی ، اما عجبا که امیر این آیه را نخوانده است که خداوند می فرماید :

فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خَاوِیَةً بِمَا ظَلَمُوا إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَةً لِّقَوْمٍ یَعْلَمُونَ(2).

پس ، این خانه های آنهاست که به کیفر ستمکاریشان به ویرانه ای مبدل شده و در این عبرتی برای مردم داناست .

این سخن قرآن در امیر بسیار اثر کرد و رقت آورد و گفت : ای زن ، برو به عمارت خود ، ما الان حرکت می کنیم .

آنگاه فرمان داد منادی ندا کند که اگر یک تن از لشکریان در خانة یکی از رعیت بماند او را بکشند . لذا لشکر حرکت کرده رفتند و در باغی در بیرون شهر سکنی گزیدند و بدین گونه پیرزنی با یک آیة قرآن سلطانی را متنبه ساخت و رعیت را از ظلم او رهایی بخشید(3) .

قال رسول الله صلی الله علیه و آله: شرّ النّاس من اکرمه النّاس اتقاء شرّه(4).

بدترین مردم کسی است که مردم به جهت پرهیز و ترس از شر او اکرام و احترامش نمایند .

پی نوشت ها :

1 - نمل / 34

2- نمل / 52

3 - نمونه های از تؤثیر قرآن، ص124

4- طرائف الحکم، ج2، ص 188

 

بشر حافى

روزى حضرت کاظم علیه السلام از در خانه ((بشر حافى )) در بغداد مى گذشت که صداى ساز و آواز و رقص را از آن خانه شنید.

ناگاه کنیزى از آن خانه بیرون آمد و در دستش خاکروبه بود و بر کنار در خانه ریخت . امام فرمود: اى کنیز صاحب این خانه آزاد است یا بنده ؟ عرض کرد: آزاد است . فرمود: راست گفتى اگر بنده بود از مولاى خود مى ترسید.

کنیز چون برگشت ((بشر حافى )) بر سر سفره شراب بود و پرسید: چرا دیر آمدى ؟ کنیز جریان ملاقات را با امام نقل کرد.

بشر حافى با پاى برهنه بیرون دوید و خدمت آن حضرت رسید و عذر خواست و اظهار شرمندگى نمود و از کار خود توبه کرد.

 

 

آیت الله شاه آبادی و روش مناسب برای نهی از منکر

در نزدیکی منرل ایشان در خیابان امیر کبیر، دکتری بود به نام ایوب که برای دخترانش معلم موسیقی آورده بود و صدای موسیقی بلند بود، به گونه ای که از صدای آن ها، همسایه ها ناراحت بودند.

ایشان برای دکتر پیغام فرستاد و از او خواست که از این کار دست بردارد، اما دکتر جواب داده بود که من این کار را ترک نمی کنم و شما هر اقدامی که می خواهید بکنید.

مرحوم شاه آبادی تا روز جمعه صبر کردند و آن گاه در جلسه روز جمعه که در مسجد شاه سابق تشکیل  شده بود، به مردم گفتند:

« خوب است از این به بعد هر کس از این خیابان عبور می کند چون به مطب این دکتر رسید، داخل مطب شده و سلام کند و آن گاه با خوشرویی از او بخواهد که آن عمل خلاف خود را ترک کند.»

از آن پس، هر کس از جلو مطب عبور می کرد، برای انجام وظیفه ی شرعی خود، داخل مطب می شد و سلام کرده،  موضوع را با زبان خوش در میان می گذاشت و خارج می شد.

چند روز به این منوال گذشت و دکتر هر روز با صدها مراجعه کننده مواجه می شد که همگی یک مطلب را به او  تذکر می داند. وی دید اگر بخواهد به لجاجت خود ادامه دهد، نه تنها باید مطب خود را تعطیل کند، بلکه مجبور است از آن خیابان هم کوچ کند.

از این رو دست از ایجاد مزاحمت برداشته، جلسه ی آموزش دخترانش را تعطیل کرد.

در یکی از روزها که ایشان به طرف مسجد در حرکت بود، دکتر ایوب را دید که به طرف او می آید.

وقتی نزدیک شد، از شدت خنده نمی توانست سلام کند، و بالاخره پس از سلام و احوال پرسی گفت: آقای شاه آبادی، با قدرت ملت کار را تمام کردی و من گمان می کردم شما به مراجع قانونی و محاکم قضایی مراجعه می کنید که من به سادگی می توانستم جواب آن ها را بدهم و هرگز درباره ی این روش مردمی نیندیشیده بودم.

به نقل از وبلاگ معارف توحید عرفان و اعتقادات

 

این انگشتر برای مرد حرام است

پس از فوت آیت الله کاشانی ، عده ای از اقشار مختلف مردم تهران ، برای دیدن حضرت امام به قم آمدند .آنها با صدای بلند می گفتند: «الکاشانی رجع إلینا مرجعاً»؛یعنی اگر کاشانی رفت ،ولی به جای ایشان خمینی به ما برگشت؛ در حالی که مرجع بود ؛ یعنی فردی به ما داده شده است که تمام خصوصیات کاشانی را دارد، به اضافه این که مرجع هم است ...

در همان مجلس یک نفر که جلو آمد تا دست امام را ببوسد ، انگشتری طلا در دست داشت ، در همان حال که می خواست دست امام را ببوسد ، امام دست او را نگه داشت و فرمود :

عزیزم ! این انگشتر برای مرد حرام است . شما این انگشتر را در بیاورید و انگشتر دیگری دست بکنید.

آن آقا هم گفت : سمعاً و طاعتاً و همان جا انگشتر را در آورد و در جیبش گذاشت (1).

 

پی نوشت :

1- همان ،ج3،ص118-119،به نقل از : حجة السلام و المسلمین علی اکبر مسعودی

 

برگرفته از : کتاب «امر به معروف و نهی از منکر» / مهدی بخت آور