خاطره

دیروز به پدرم زنگ زدم | هر روز زنگ می‌زنم و حالش را می‌پرسم.
موقع خداحافظی |حرفی زد که حسابی بغضی شدم | گفت:"بنده نوازی کردی زنگ زدی".
وقتی که گوشی را قطع کردم هق هق زدم زیر گریه که چقدر پدر خوب و مهربان است.

دیشب خواهرم به خانه‌ام آمده بود |شب ماند | صبح بیدار شدم و دیدم حمام و دستشویی را برق انداخته‌است | گاز را شسته‌است | قاشق و چنگال‌ها و ظرف‌ها را مرتب چیده‌است و ....
وقتی توی خیابان ماشینم خاموش شد اولین کسی که به دادم رسید برادرم بود... و منو از نگاه ها و کمک های با توقع رها کرد......
امروز عصر با مادرم حرف می‌زدم | برایش عکس بستنی فرستادم | مادرم عاشق بستنی‌ست | گفتم بستنی را که دیدم یادت افتادم | برایم نوشت:"من همیشه به یادتم...چه با بستنی...چه بی بستنی".

و من نشسته‌ام و به کلمه‌ی "خانواده" فکر می‌کنم | که در کنارِ تمامِ نارفاقتی‌ها و کثیفی‌ها و پلیدی‌ها و تهمت‌ها و دو به هم زنی‌ها و شلوغی‌ها و دورویی‌های آدم‌ها و روزگار | تنها یک کلمه نیست | بلکه یک دنیا آرامش و امنیت است.

قسمت هشتم: خرید عروسی

با نگرانی تمام گفت: سلام علی آقا ... می خواستیم برای خرید جهیزیه بریم بیرون ... امکان داره تشریف بیارید؟ ...

- شرمنده مادرجان، کاش زودتر اطلاع می دادید ... من الان بدجور درگیرم و نمی تونم بیام ... هر چند، ماشاء الله خود هانیه خانم خوش سلیقه است ... فکر می کنم موارد اصلی رو با نظر خودش بخرید بالاخره خونه حیطه ایشونه ... اگر کمک هم خواستید بگید ... هر کاری که مردونه بود، به روی چشم ... فقط لطفا طلبگی باشه ... اشرافیش نکنید ...

مادرم با چشم های گرد و متعجب بهم نگاه می کرد ... اشاره کردم چی میگه ؟ ... از شوک که در اومد، جلوی دهنی گوشی رو گرفت و گفت ... میگه با سلیقه خودت بخر، هر چی می خوای ...

دوباره خودش رو کنترل کرد ... این بار با شجاعت بیشتری گفت ... علی آقا، پس اگر اجازه بدید من و هانیه با هم میریم... البته زنگ زدم به چند تا آقا که همراه مون بیان ولی هیچ کدوم وقت نداشتن ... تا عروسی هم وقت کمه و ...

بعد کلی تشکر،گوشی رو قطع کرد ... هنگ کرده بود ... چند بار تکانش دادم ... مامان چی شد؟ ... چی گفت؟ ...

بالاخره به خودش اومد ... گفت خودتون برید ... دو تا خانم عاقل و بزرگ که لازم نیست برای هر چیز ساده ای اجازه بگیرن ... و ...

برای اولین بار واقعا ازش خوشم اومد ... تمام خریدها رو خودمون تنها رفتیم ... فقط خربدهای بزرگ همراه مون بود ... برعکس پدرم، نظر می داد و نظرش رو تحمیل نمی کرد ... حتی اگر از چیزی خوشش نمی اومد اصرار نمی کرد و می گفت ... شما باید راحت باشی ... باورم نمی شد یه روز یه نفر به راحتی من فکر کنه ...

یه مراسم ساده ... یه جهیزیه ساده ... یه شام ساده ... حدود 60 نفر مهمون ...
پدرم بعد از خونده شدن خطبه عقد و دادن امضاش رفت ... برای عروسی نموند ... ولی من برای اولین بار خوشحال بودم... علی جوان آرام، شوخ طبع و مهربانی بود ...

امیر سرتیپ دادرس درهمایش مسئولان دفاتر ارتباط مردمی نیروهای مسلح:

امیر سرتیپ محمد حسین دادرس، معاون هماهنگ کننده ارتش در روز شنبه مورخه 94/12/01درهمایش سالیانه مسئولان دفاتر ارتباط مردمی نیروهای مسلح با اشاره به اهمیت وجود روحیه مردمی در فرماندهان و ارتباط چهره به چهره آنان با کارکنان و مردم گفت: محبوب ترین انسان ها کسانی هستند که به مشکلات مردم رسیدگی کنند.

 

امیر سرتیپ محمد حسین دادرس، معاون هماهنگ کننده ارتش درهمایش سالیانه مسئولان دفاتر ارتباط مردمی نیروهای مسلح با بیان این که مردم بصیر و ولایت مدار ایران اسلامی با حضور پر شکوه خود در راهپیمایی 22 بهمن پاسخ روشن و محکمی به دشمنان اسلام و انقلاب دادند گفت: این حماسه موجب خنثی شدن توطئه های دشمنان قسم خورده نظام شد و یقیناً مردم بصیر ایران اسلامی با حضور پرشور خود در انتخابات مجلس شورای اسلامی و خبرگان رهبری بار دیگر ولایت مداری، بصیرت و اقتدار خود را به رخ استکبار خواهند کشید.

وی در ادامه با اشاره به تکالیف ملی که از طرف فرماندهی معظم کل قوا به مسئولان ابلاغ گردیده ، بصیرت را موثرترین عنصر هدایت خواند و تصریح کرد: بصیرت ریشه عمیقی دارد و به معنای درک، آگاهی و معرفت می باشد و قرآن کریم انسان های بی بصیرت را کور می خواند و هدف از نزول قرآن ایجاد بصیرت می باشد.

معاون هماهنگ کننده ارتش تکلیف ملی دوم را پیشگیری از نفوذ دشمن خواند و با اشاره به بیانات اخیر مقام معظم رهبری در جمع فرماندهان و کارکنان نیروی هوایی ارتش گفت: اگر دشمن صلحی را پیشنهاد کرد آن را رد نکنید تا خداوند راضی شود، اما بعد از صلح نهایت احتیاط از دشمن را داشته باشید و خوش گمانی را کنار بگذارید.

وی حوزه نیروی انسانی را مهم ترین رکن هر سازمان توصیف و خاطر نشان کرد: امروز فضای مجازی در ایران رابطه یک طرفه با جامعه دارد و صاحبان تکنولوژی و ابزار در ارتباطشان طراز را به سمت خودشان مثبت نگه می دارند، پس در برابر این هجمه فرهنگی با بصیرت در مسائل اقتصادی، سیاسی، معیشتی و... تدبیر کنیم و به دنبال راه حل مشکلات باشیم تا دشمن نتواند از این راه نفوذ کند و ارزشهای فرهنگی انقلاب را تخریب کند.

امیر سرتیپ دکتر دادرس با اشاره اهمیت وجود روحیه مردمی در فرماندهان و دیدارهای چهره به چهره آنان با کارکنان و مردم گفت: محبوب ترین انسان ها کسانی هستند که به مشکلات مردم رسیدگی کنند.

وی در پایان گفت: در ارتش به موضوع آموزش به شکل قاعده مندی توجه شده و با برگزاری دوره های بصیرت به صورت منظم در سال های اخیر توسط سازمان عقیدتی سیاسی ارتش گام های مثبتی دراین زمینه برداشته شده است.

گفتنی است همه ساله در راستای فرهنگسازی و با تاکید بر ارزش ها و آموزه های اسلامی، انقلابی و ملی و ارائه الگوهای موفق و برتر به جامعه، فعالان دفاتر ارتباطات مردمی سازمانهای نیروهای مسلح نشستی را برگزار می کنند.

دانشجویی میگفت

یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان کلاس یک بادکنک باد شده و یک سوزن داد و گفت یک دقیقه فرصت دارید بادکنکهای یکدیگر را بترکانید هرکس بعد از یک دقیقه  بادکنکش را سالم تحویل داد برنده است.
 مسابقه شر وع و بعداز یک دقیقه  من و چهار نفر دیگه با بادکنک سالم برنده شدیم.
سپس استاد رو به دانشجویان کرد و گفت :من همین مسابقه را در کلاس دیگری برپا کردم و همه کلاس برنده شدند زیرا هیچکس بادکنک دیگری را نترکاند چراکه قرار بود بعداز یک دقیقه هرکس بادکنکش سالم ماند برنده باشد که اینچنین هم شد.!
ما انسانها دراین جامعه رقیب یکدیگر نیستیم و قرار نیست ما برنده باشیم و دیگران بازنده.
قرار نیست خوشبختی خود را با تخریب دیگران تضمین کنیم.
میتوانیم باهم بخوریم.باهم رانندگی کنیم. باهم شاد باشیم. باهم…باهم…
پس چرا بادکنک دیگری را بترکانیم؟

قسمت هفتم: احمقی به نام هانیه

پدرم که از داماد طلبه اش متنفر بود ... بر خلاف داماد قبلی، یه مراسم عقدکنان فوق ساده برگزار کرد ... با 10 نفر از بزرگ های فامیل دو طرف، رفتیم محضر ... بعد هم که یه عصرانه مختصر ... منحصر به چای و شیرینی ... هر چند مورد استقبال علی قرار گرفت ... اما آرزوی هر دختری یه جشن آبرومند بود و من بدجور دلخور ... هم هرگز به ازدواج فکر نمی کردم، هم چنین مراسمی ...

هر کسی خبر ازدواج ما رو می شنید شوکه می شد ... همه بهم می گفتن ... هانیه تو یه احمقی ... خواهرت که زن یه افسر متجدد شاهنشاهی شد به این روز افتاد ... تو که زن یه طلبه بی پول شدی دیگه می خوای چه کار کنی؟... هم بدبخت میشی هم بی پول ... به روزگار بدتری از خواهرت مبتلا میشی ... دیگه رنگ نور خورشید رو هم نمی بینی ...

گاهی اوقات که به حرف هاشون فکر می کردم ته دلم می لرزید ... گاهی هم پشیمون می شدم ... اما بعدش به خودم می گفتم دیگه دیر شده ... من جایی برای برگشت نداشتم... از طرفی هم اون روزها طلاق به شدت کم بود ... رسم بود با لباس سفید می رفتی و با کفن برمی گشتی ... حنی اگر در فلاکت مطلق زندگی می کردی ... باید همون جا می مردی ... واقعا همین طور بود ...

اون روز می خواستیم برای خرید عروسی و جهیزیه بریم بیرون ... مادرم با ترس و لرز زنگ زد به پدرم تا برای بیرون رفتن اجازه بگیره ... اونم با عصبانیت داد زده بود ... از شوهرش بپرس ... و قطع کرده بود ...

به هزار سعی و مکافات و نصف روز تلاش ... بالاخره تونست علی رو پیدا کنه ... صداش بدجور می لرزید ... با نگرانی تمام گفت: سلام علی آقا ... می خواستیم برای خرید جهیزیه بریم بیرون ...