بعد از تولد زینب و بی حرمتی ای که از طرف خانواده خودم بهم شده بود ... علی همه رو بیرون کرد ... حتی اجازه نداد مادرم ازم مراقبت کنه ... حتی اصرارهای مادر علی هم فایده ای نداشت ...
خودش توی خونه ایستاد ... تک تک کارها رو به تنهایی انجام می داد ... مثل پرستار ... و گاهی کارگر دم دستم بود ... تا تکان می خوردم از خواب می پرید ... اونقدر که از خودم خجالت می کشیدم ... اونقدر روش فشار بود که نشسته ... پشت میز کوچیک و ساده طلبگیش، خوابش می برد ... بعد از اینکه حالم خوب شد ... با اون حجم درس و کار ... بازم دست بردار نبود ...
اون روز ... همون جا توی در ایستادم ...فقط نگاهش می کردم ... با اون دست های زخم و پوست کن شده داشت کهنه های زینب رو می شست ... دیگه دلم طاقت نیاورد ...
همین طور که سر تشت نشسته بود... با چشم های پر اشک رفتم نشستم کنارش ... چشمش که بهم افتاد، لبخندش کور شد ...
- چی شده؟ ... چرا گریه می کنی؟ ...
تا اینو گفت خم شدم و دست های خیسش رو بوسیدم ... خودش رو کشید کنار ...
- چی کار می کنی هانیه؟ ... دست هام نجسه ...
نمی تونستم جلوی اشک هام رو بگیرم ... مثل سیل از چشمم پایین می اومد ...
- تو عین طهارتی علی ... عین طهارت ... هر چی بهت بخوره پاک میشه ... آب هم اگه نجس بشه توی دست تو پاک میشه ...
من گریه می کردم ... علی متحیر، سعی در آروم کردن من داشت... اما هیچ چیز حریف اشک های من نمی شد ...
الهی از پیش خطر و از پس راهم نیست دستم گیر که جز فضل تو پناهم نیست
الهی ترسانم از بدی، خود بیامرز مرا به خوبی خود
الهی بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما بی آب مکن
الهی هر کس از آنچه ندارد مفلس است و من از آنچه دارم
الهی ابوجهل از کعبه می آید و ابراهیم از بتخانه، کار به عنایت بود، باقی بهانه
الهی اگر مجرمم، مسلمانم و اگر بد کرده ام پشیمانم
الهی کدام درد از این بیش باشد که معشوق توانگر بود و عاشق درویش ...
میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند.
وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد ....
که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.
بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته."
مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت(نگرش) میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزانترین و موثرترین روش میباشد.
امیر سرتیپ فرزاد اسماعیلی فرمانده قرارگاه پدافند هوایی خاتم الانبیا(ص) پیامی در خصوص انتخابات 7اسفند94 صادر نمود.
متن این پیام به شرح زیر است:
نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران برخواسته از مکتب حیات بخش اسلام و با رهبری نشأت گرفته از ولایت الهی و مشروعیت مردمی مسیر روشنی را در برابر ستمدیدگان و مظلومان جهان قرار داده و در حال تبدیل شدن به الگوی بی بدیل نظام سیاسی در جهان است.
نظامی دینی و مردمی که ثبات و اقتدار آن با حضور و مشارکت گسترده اقشار مختلف مردم در صحنههای انتخابات استحکام بیشتری پیدا میکند. لذا دشمنان قسم خورده و مکار این مرز و بوم که همواره از بیداری ملت خود در هراسند، با تحمیل جنگ 8ساله و اعمال تحریمهای ظالمانه شدید هم علیه این ملت بهرهای جز شکست و خفت نبردند لذا با به کار گیری ابازرهای رسانهای دنیا به دنبال ایجاد یأس و ناامیدی در مردم به منظور عدم حضور ملت ایران در پای صندوقها و ناکارآمد نشان دادن این نظام الهی بودند.
ملت با بصیرت و شهید پرور ایران عزیز اسلامی با درک عمیق از موقعیت حساس کشور با لبیک به فرمان مولا و مقتدای خود با حضور در پای صندوقهای رأی بار دیگر تجلی مردم سالاری دینی را به نمایش گذاشته و با انداختن رأی اعتماد به نظام مقدس جمهوری اسلامی و تجدید بیعت با انقلاب به مصداق بیعت با رسول ا... شگردهای تبلیغی دشمن را خنثی و برای کشور آبرو کسب نمودند.
اینجانب بر خود فرض میدانم از ملت شجاع، آگاه، با بصیرت و موقع شناس و کلیه همکاران گرامی و سنگربانان دفاع هوایی به علت این حضور پرشور و دشمنشکن صمیمانه تشکر نمایم. امیدوارم نمایندگان منتخب نیز در پاسخ به این حرکت انقلابی ملت فهیم و بصیر ضمن حرکت در خط ولی امر مسلمین جهان حضرت امام خامنهای عزیز منویات معظم له را چراغ راه خویش قرار دهند.
از خداوند متعال سعادت، بهروزی و عزت همه خدمتگذاران صدیق نظام جمهوری اسلامی ایران را در ظل توجهات حضرت ولی عصر(عج) و تحت رهبریهای حکیمانه فرماندهی معظم کل قوا(مدظله العالی) از خداوند متعال مسئلت مینمایم.
فرمانده قرارگاه پدافند هوایی خاتم الانبیا(ص) آجا – سرتیپ ستاد فرزاد اسماعیلی
مادرم بعد کلی دل دل کردن، حرف پدرم رو گفت ... بیشتر نگران علی و خانواده اش بود ... و می خواست ذره ذره، من رو آماده کنه که منتظر رفتارها و برخورد های اونها باشم ...
هنوز توی شوک بودم که دیدم علی توی در ایستاده ... تا خبردار شده بود، سریع خودش رو رسونده بود خونه ... چشمم که بهش افتاد گریه ام گرفت ... نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم ...
خنده روی لبش خشک شد ... با تعجب به من و مادرم نگاه می کرد ... چقدر گذشت؟ نمی دونم ... مادرم با شرمندگی سرش رو انداخت پایین ...
- شرمنده ام علی آقا ... دختره ...
نگاهش خیلی جدی شد ... هرگز اون طوری ندیده بودمش ... با همون حالت، رو کرد به مادرم ... حاج خانم، عذرمی خوام ولی امکان داره چند لحظه ما رو تنها بزارید ...
مادرم با ترس ... در حالی که زیرچشمی به من و علی نگاه می کرد رفت بیرون ...
اومد سمتم و سرم رو گرفت توی بغلش ... دیگه اشک نبود... با صدای بلند زدم زیر گریه ... بدجور دلم سوخته بود ...
- خانم گلم ... آخه چرا ناشکری می کنی؟ ... دختر رحمت خداست ... برکت زندگیه ... خدا به هر کی نظر کنه بهش دختر میده ... عزیز دل پیامبر و غیرت آسمان و زمین هم دختر بود ...
و من بلند و بلند تر گریه می کردم ... با هر جمله اش، شدت گریه ام بیشتر می شد ... و اصلا حواسم نبود، مادرم بیرون اتاق ... با شنیدن صدای من داره از ترس سکته می کنه ...
بغلش کرد ... در حالی که بسم الله می گفت و صلوات می فرستاد، پارچه قنداق رو از توی صورت بچه کنار داد ... چند لحظه بهش خیره شد ... حتی پلک نمی زد ... در حالی که لبخند شادی صورتش رو پر کرده بود ... دانه های اشک از چشمش سرازیر شد ...
- بچه اوله و این همه زحمت کشیدی ... حق خودته که اسمش رو بزاری ... اما من می خوام پیش دستی کنم ... مکث کوتاهی کرد ... زینب یعنی زینت پدر ... پیشونیش رو بوسید ... خوش آمدی زینب خانم ...
و من هنوز گریه می کردم ... اما نه از غصه، ترس و نگرانی ...