نجوای شبانه

دعایت می کنم ، روزی بفهمی

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی ...


فرمانده کل ارتش از منطقه یکم امامت نیروی دریایی بازدید کرد

1394/12/15 شنبه:

 امیر سرلشکر صالحی، فرمانده کل ارتش با حضور در منطقه یکم امامت نیروی دریایی ارتش (بندر عباس) از یکان های مختلف این منطقه بازدید کرد.

 فرمانده کل ارتش ضمن بازدید از پیشرفت یکان های در حال ساخت در کارخانجات نیروی دریایی ارتش با حضور در ناوشکن الوند که به تازگی از سفردریانوردی و کشور هندوستان برگشته است با کارکنان این ناوشکن دیدار کرد.

در این بازدید که امیر دریادار سیاری، فرمانده نیروی دریایی نیز حضور داشت، سرلشکر صالحی با حضور در ناوتیپ زیرسطحی منطقه یکم امامت، یکان های مستقر در این ناوتیپ از جمله زیردریایی طارق را مورد بازدید قرار داد.

صنایع کشتی سازی شهید درویشی نیز مورد بازدید فرمانده کل ارتش  واقع شد که طی آن امیر سرلشگر صالحی با حضور در ناو پشتیبانی خارک از نزدیک روند تعمیرات این ناو را مورد بررسی قرار داد.

قسمت نوزدهم: هم راز علی

حسابی جا خورد و خنده اش کور شد ... زینب رو گذاشت زمین ...

- اتفاقی افتاده؟ ...

رفتم تو اتاق، سر کمد و علی دنبالم ... از لای ساک لباس گرم ها، برگه ها رو کشیدم بیرون ...

 

- اینها چیه علی؟ ...

رنگش پرید ...

- تو اونها رو چطوری پیدا کردی؟ ...

- من میگم اینها چیه؟ ... تو می پرسی چطور پیداشون کردم؟ ...

                 

 

با ناراحتی اومد سمتم و برگه ها رو از دستم گرفت ...

- هانیه جان ... شما خودت رو قاطی این کارها نکن ...

 

با عصبانیت گفتم ... یعنی چی خودم رو قاطی نکنم؟ ... می فهمی اگر ساواک شک کنه و بریزه توی خونه مثل آب خوردن اینها رو پیدا می کنه ... بعد هم می برنت داغت می مونه روی دلم ...

 

 

نازدونه علی به شدت ترسیده بود ... اصلا حواسم بهش نبود... اومد جلو و عبای علی رو گرفت ... بغض کرده و با چشم های پر اشک خودش رو چسبوند به علی ... با دیدن این حالتش بدجور دلم سوخت ... بغض گلوی خودم رو هم گرفت...

 

خم شد و زینب رو بغل کرد و بوسیدش ... چرخید سمتم و دوباره با محبت بهم نگاه کرد ... اشکم منتظر یه پخ بود که از چشمم بریزه پایین ...

 

- عمر دست خداست هانیه جان ... اینها رو همین امشب می برم ... شرمنده نگرانت کردم ... دیگه نمیارم شون خونه...

 

زینب رو گذاشت زمین و سریع مشغول جمع کردن شد ... حسابی لجم گرفته بود ...

 

 

- من رو به یه پیرمرد فروختی؟ ...

 

خنده اش گرفت ... رفتم نشستم کنارش ...

- این طوری ببندی شون لو میری ... بده من می بندم روی شکمم ... هر کی ببینه فکر می کنه باردارم ...

- خوب اینطوری یکی دو ماه دیگه نمیگن بچه چی شد؟ ... خطر داره ... نمی خوام پای شما کشیده بشه وسط ...

 

توی چشم هاش نگاه کردم ...

- نه نمیگن ... واقعا دو ماهی میشه که باردارم

یه خانمی نقل می کنه :

بعد از تموم شدن جلسه از هتل خارج شدم و شروع به گشتن سوئیچ ماشینم کردم، سوئیچ توی کیفم یا جیبم نبود .واسه جستجو سریع به سالن جلسه برگشتم،سوئیچ اونجا هم نبود. یهو فهمیدم توی ماشین جاش گذاشته ام
شوهرم !
بارها تکرار کرده که سوئیچ رو توی جا سوئیچی نذار
من نظرم اینه که جا سوئیچی بهترین جاییه که سوئیچ گم نمیشه.اما به نظر اون باعث سرقت آسون ماشین میشه.
واسه رسوندن فوری خودم به پارکینگ ماشینها عجله کردم و وقتی رسیدم به نتیجه ترسناکی دست یافتم...چونکه نظر اون درست بوده! پارکینگ خالی بود!!
بلا فاصله با اداره پلیس تماس گرفتم تا بهشون خبر بدم که ماشین به سرقت رفته و ازاسمم ،ویژگی های ماشین و جایی که درش وایسادم و از این جور چیزها، بهشون خبر دادم و اعتراف کردم من سوئیچ را توی ماشین جا گذاشتم..
بعد کارهای خیلی سخت وشروع کردم،در حالیکه هوشیاری به خرج دادم به شوهرم زنگ زدم و بهش گفتم: "عشق من"
من معمولا اونو "عشقم" صداش نمی کنم.اما اینطور موقعها این لفظ و استفاده می کنم"سوئیچ و توی ماشین جا گذاشتم و ماشین به سرقت رفته است"
- مدتی سکوت حکمفرما شد.در این بین فکر کردم تماس قطع شده ،اما در حالیکه فریاد می کشید صداش وشنیدم....
"احمق"!!!...." امروز من تو رو به هتل رسوندم."
حالا وقتشه که ساکت بشم ،در حالیکه شرمسار بودم بهش گفتم: " خب!!!ممکن بیای من و ببری؟"
یه بار دیگه فریاد کشید: میام ،اما بعد از اینکه این مامور انتظامی رو قانع کنم که من ماشینتو ندزدیدم...."
تنهایی نخند....!!!؟
بفرستش واسه همه آلزایمری ها!

مگر میشه خدا را صدا کرد و جواب نگرفت؟

خدا راستگوست

خدا به وعده هایش وفا میکند

خدا درون ماست

هنگام دعا فقط باید باور کنیم که خدا مشتاق آرزوی ماست.و به بهترین شیوه جواب ما را میدهد

پس با فکرای منفی باعث نشیم دعا همانجایی که خوندیم بماند ، ای پروردگار مهربان ، کمکم کن امروز را با عشق تو آغاز کنم .
قضاوت فقط کار توست ، بخشندگی از آن توست ،عشق در وجود توست ، قدرت در دستان توست .
الهی مرا در مسند قضاوت قرار مده ، اما بخشندگی را به من بیاموز و عشق را در جسم من جاری ساز

تا دوستان مهربانم را در اعماق وجودم نگه دارم.