قسمت بیست و دوم: علی زنده است

ثانیه ها به اندازه یک روز ... و روزها به اندازه یک قرن طول می کشید ...

ما همدیگه رو می دیدیم ... اما هیچ حرفی بین ما رد و بدل نمی شد ... از یک طرف دیدن علی خوشحالم می کرد ... از طرف دیگه، دیدنش به مفهوم شکنجه های سخت تر بود ... هر چند، بیشتر از زجر شکنجه ... درد دیدن علی توی اون شرایط آزارم می داد ... فقط به خدا التماس می کردم ...

 

- خدایا ... حتی اگر توی این شرایط بمیرم برام مهم نیست... به علی کمک کن طاقت بیاره ... علی رو نجات بده ...

 

 

بالاخره به خاطر فشار تظاهرات و حرکت های مردم ... شاه مجبور شد یه عده از زندانی های سیاسی رو آزاد کنه ... منم جزء شون بودم ...

 

از زندان، مستقیم من رو بردن بیمارستان ... قدرت اینکه روی پاهام بایستم رو نداشتم ... تمام هیکلم بوی ادرار ساواکی ها ... و چرک و خون می داد ...

 

 

بعد از 7 ماه، بچه هام رو دیدم ... پدر و مادر علی، به هزار زحمت اونها رو آوردن توی بخش ... تا چشمم بهشون افتاد... اینها اولین جملات من بود ... علی زنده است ... من، علی رو دیدم ... علی زنده بود ...

 

بچه هام رو بغل کردم ... فقط گریه می کردم ... همه مون گریه می کردیم ...

قسمت بیست و یکم: یا زهرا

اول اصلا نشناختمش ... چشمش که بهم افتاد رنگش پرید... لب هاش می لرزید ... چشم هاش پر از اشک شده بود... اما من بی اختیار از خوشحالی گریه می کردم ... از خوشحالی زنده بودن علی ... فقط گریه می کردم ... اما این خوشحالی چندان طول نکشید ...

 

 

اون لحظات و ثانیه های شیرین ... جاش رو به شوم ترین لحظه های زندگیم داد ... قبل از اینکه حتی بتونیم با هم صحبت کنیم ... شکنجه گرها اومدن تو ... من رو آورده بودن تا جلوی چشم های علی شکنجه کنن ...

 

علی هیچ طور حاضر به همکاری نشده بود ... سرسخت و محکم استقامت کرده بود ... و این ترفند جدیدشون بود ...

 

 

اونها، من رو جلوی چشم های علی شکنجه می کردن ... و اون ضجه می زد و فریاد می کشید ... صدای یازهرا گفتنش یه لحظه قطع نمی شد ...

 

با تمام وجود، خودم رو کنترل می کردم ... می ترسیدم ... می ترسیدم حتی با گفتن یه آخ کوچیک ... دل علی بلرزه و حرف بزنه ... با چشم هام به علی التماس می کردم ... و ته دلم خدا خدا می گفتم ... نه برای خودم ... نه برای درد ... نه برای نجات مون ... به خدا التماس می کردم به علی کمک کنه ... التماس می کردم مبادا به حرف بیاد ... التماس می کردم که ...

 

بوی گوشت سوخته بدن من ... کل اتاق رو پر کرده بود ...

ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﻣﺪﺍﺭ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﻧﺼﺐ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ

ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺍﻭﻝ: ﺧﻮﺩ ﺧﺪﺍﺳﺖ .
ﺁﯾﻪ ﭼﻬﺎﺭﺩﻫﻢ ﺍﺯﺳﻮﺭﻩ ﯼ ﻋﻠﻖ :
ﺁﯾﺎ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﺪ ! .
ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺩﻭﻡ: ﭘﯿﺎﻣﺒﺮﺍﮐﺮﻡ ﺻﻠﯽ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﯿﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ
ﺍﺳﺖ .
ﺁﯾﻪ ﯼ۴۵ ﺳﻮﺭﻩ ﺍﺣﺰﺍﺏ:
ﺍﯼ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﻣﺎ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻣﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯾﻢ ،
ﻫﻢ ﺷﺎﻫﺪ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ .
ﻫﺮﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﮑﻨﻨﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ . .
 ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺳﻮﻡ:
ﺍﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﻌﺼﻮﻣﯿﻦ ﻋﻠﯿﻬﻢ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻫﺴﺘﻨﺪ .
ﺁﯾﻪ ١٠۵ ﺳﻮﺭﻩ ﺗﻮﺑﻪ
ﮐﻪ ﺳﻪ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺍﻭﻝ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺁﯾﻪ ﺟﻤﻊ ﺍﺳﺖ :
ﺍﯼ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﮕﻮ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﮑﻨﯿﺪ ، ﺍﻣﺎ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ ، ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﻣﺆﻣﻨﺎﻥ ‏(ﺍﻣﺎﻣﺎﻥ ﻋﻠﯿﻬﻢ ﺍﻟﺴﻼﻡ ‏)
ﻧﯿﺰ ﻣﯿﺒﯿﻨﻨﺪ . .
ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﭼﻬﺎﺭﻡ:
ﻣﻼﺋﮏ ﻣﻘﺮﺏ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺘﻨﺪ . ﺁﯾﻪ ١٨ﺳﻮﺭﻩ ﻕ:
ﺍﺯﺷﻤﺎﺣﺮﮐﺘﯽ ﺳﺮﻧﻤﯿﺰﻧﺪﻣﮕﺮﺁﻧﮑﻪ ﺩﻭﻣﺄﻣﻮﺭﺩﺭﺣﺎﻝ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺁﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ .ﯾﮑﯽ ﻣﺄﻣﻮﺭ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎ ﻭﯾﮑﯽ ﻣﺄﻣﻮﺭﻧﻮﺷﺘﻦ ﺑﺪﯼ ﻫﺎﺳﺖ. ﻓﻘﻂ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﻣﻠﮏ ﯾﮏ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ ﺑﺎﻫﻢ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺍﯾﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﮔﺮﻧﯿﺖ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﻢ ﮐﻨﯿﻢ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ . ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﻧﯿﺖ ﺑﺪﯼ ﮐﻨﯿﻢ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ. .
ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﭘﻨﺠﻢ:
ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﺖ. ﺳﻮﺭﻩ ﺯﻟﺰﺍﻝ : ﺭﻭﺯﻗﯿﺎﻣﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﯾﻢ ﻣﯽ ﺁﯾﺪﻭﺧﺒﺮﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﺭﺍﻣﯿﺪﻫﺪ. .
ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺷﺸﻢ:
ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ. ﺁﯾﺎﺕ ﺍﻭﻝ ﺳﻮﺭﻩ ﺑﺮﻭﺝ ﻭﺭﻭﺍﯾﺎﺕ ﺻﺮﯾﺤﯽ
ﺍﺯﺍﻣﯿﺮﺍﻟﺆﻣﻨﯿﻦ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﺷﺐ ﺟﻤﻌﻪ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺷﻤﺎﺭﺍﺛﺒﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ .ﺷﺐ ﻭﺭﻭﺯﻋﺮﻓﻪ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺷﻤﺎﺭﺍ ﻣﯿﺒﯿﻨﻨﺪ . ﺍﯾﺎﻡ ﻫﻢ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺯﻧﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ . .
 ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﻫﻔﺘﻢ : ﺩﻭﺭﺑﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺍﺯﻫﻤﻪ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﺗﺮﺍﺳﺖ،ﺍﻋﻀﺎﺀﻭﺟﻮﺍﺭﺡ ﻣﺎﻣﯿﺒﺎﺷﻨﺪ. ﺁﯾﻪ ٢١ﺳﻮﺭﻩ ﻓﺼﻠﺖ.


قسمت بیستم: مقابل من نشسته بود ...

سه ماه قبل از تولد دو سالگی زینب ... دومین دخترمون هم به دنیا اومد ... این بار هم علی نبود ... اما برعکس دفعه قبل... اصلا علی نیومد ... این بار هم گریه می کردم ... اما نه به خاطر بچه ای که دختر بود ... به خاطر علی که هیچ کسی از سرنوشت خبری نداشت ...

 

تا یه ماهگی هیچ اسمی روش نگذاشتم ... کارم اشک بود و اشک ... مادر علی ازمون مراقبت می کرد ... من می زدم زیر گریه، اونم پا به پای من گریه می کرد ... زینب بابا هم با دلتنگی ها و بهانه گیری های کودکانه اش روی زخم دلم نمک می پاشید ... از طرفی، پدرم هیچ سراغی از ما نمی گرفت ... زبانی هم گفته بود از ارث محرومم کرده ... توی اون شرایط، جواب کنکور هم اومد ... تهران، پرستاری قبول شده بودم ...

 

 

یه سال تمام از علی هیچ خبری نبود ... هر چند وقت یه بار، ساواکی ها مثل وحشی ها و قوم مغول، می ریختن توی خونه ... همه چیز رو بهم می ریختن ... خیلی از وسایل مون توی اون مدت شکست ... زینب با وحشت به من می چسبید و گریه می کرد ...

 

چند بار، من رو هم با خودشون بردن ولی بعد از یکی دو روز، کتک خورده ولم می کردن ... روزهای سیاه و سخت ما می گذشت ... پدر علی سعی می کرد کمک خرج مون باشه ولی دست اونها هم تنگ بود ... درس می خوندم و خیاطی می کردم تا خرج زندگی رو در بیارم ... اما روزهای سخت تری انتظار ما رو می کشید ...

 

ترم سوم دانشگاه ... سر کلاس نشسته بودم که یهو ساواکی ها ریختن تو ... دست ها و چشم هام رو بستن و من رو بردن ... اول فکر می کردم مثل دفعات قبله اما این بار فرق داشت ...

 

چطور و از کجا؟ ... اما من هم لو رفته بودم ... چشم باز کردم دیدم توی اتاق بازجویی ساواکم ... روزگارم با طعم شکنجه شروع شد ... کتک خوردن با کابل، ساده ترین بلایی بود که سرم می اومد ...

 

 

چند ماه که گذشت تازه فهمیدم اونها هیچ مدرکی علیه من ندارن ... به خاطر یه شک ساده، کارم به اتاق شکنجه ساواک کشیده بود ...

 

 

اما حقیقت این بود ... همیشه می تونه بدتری هم وجود داشته باشه ... و بدترین قسمت زندگی من تا اون لحظه ... توی اون روز شوم شکل گرفت ...

 

 

دوباره من رو کشون کشون به اتاق بازجویی بردن ... چشم که باز کردم ... علی جلوی من بود ... بعد از دو سال ... که نمی دونستم زنده است یا اونو کشتن ... زخمی و داغون ... جلوی من نشسته بود ...

ﭘﺴﺮﯼ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ شام ﺑﻪﺭﺳﺘﻮﺭﺍنی ﺑﺮﺩ

ﭘﺪﺭ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺿﻌﯿﻒ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ،
ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﺮ رﻭﯼﻟﺒﺎﺳﺶ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ..

ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺍﺭﻥ ﺑﺎ دیده ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺑﺴﻮﯼ ﻣﺮﺩﭘﯿﺮ ﻣﯿﻨﮕﺮﯾﺴﺘﻨﺪ،
ﻭ ﭘﺴﺮ ﻫﻢ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﻮﺩ و درعوض غذا را به دهان پدر میگذاشت..

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ پدر ﻏﺬﺍﯾﺸﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ، ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺑﺮﺩ،
ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﺍ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺷﺎﻧﻪ ﺯﺩ ﻭ ﻋﯿﻨﮏﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ تمیز و ﺗﻨﻈﯿﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ..

ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻭ ﺑﺎ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺑﺴﻮﯼ ﻫﺮ ﺩﻭ آنان ﻣﯿﻨﮕﺮﯾﺴﺘﻨﺪ!!

ﭘﺴﺮ ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﺭﺍﻫﯽ
ﺩﺭب ﺧﺮﻭﺟﯽ ﺷﺪ.

ﺩﺭ این هنگام ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺯ ﺟﻤﻊ
ﺣﺎﺿﺮﯾﻦ بلند شد و ﺻﺪﺍ ﮐﺮﺩ:

ﭘﺴﺮ.. ﺁﯾﺎ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑنی ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ؟!

ﭘﺴﺮ ﭘﺎﺳﺦ داﺩ؛ خیر ﺟﻨﺎﺏ...فکر نمیکنم ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺎﻗﯽ ﮕﺬﺍﺷﺘﻪ باشم.

ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﭘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :
ﺑﻠﻪ، ﭘﺴﺮم. ﺑﺎﻗﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ!

ﺩﺭﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﭘﺴﺮﺍﻥ..
ﻭ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﭘﺪﺭﺍﻥ..
و ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ ﻣﻄﻠﻖ ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ
ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪ..!!

قربان پینه ی دستانت، که بوی نان میدهد
و قسم بر چشمان همیشه نگرانت...

قربان بغض فرو خورده ات که شانه ی کوه را لرزاند

قربان غربتت
و...

(زنده باد همه ی پدران در قید حیات و شاد باد روح تمامی پدران عزیز سفر کرده..)