شهید آوینی با وضو پای کار می رفت

راوی حاج #سعید_قاسمی:

همکار شهید آوینی می گفت: آمدیم شروع کنیم پشت دستگاه برای ادیت کردن فیلم ها (روایت فتح) من نشسته بودم ؛ سید رفت بیرون وضو گرفت آمد ؛ آمدم کار مکنم دوباره رفت بیرون وضوگرفت امد .. به او گفتم آقا سید وسواسی شدی ؟
فهمید که من وضو نگرفتم ؛ بدون وضو دارم به کار دست می زنم
تو رو خدا امر به معروف  و نهی از منکر را نگاه کنید؛
نشد که مستقیم به او بگوید پسر جان پاشو برو وضو بگیر ...
درسته این ها فیلم هست و جسم مرده است ؛ ولی ما راجع به یک موضوعی داریم صحبت میکنیم که فلسفه ای داره ... مثل نماز خواندن باید وضو بگیریم.
برای این که اذن دخول بدهند که اجازه بدهند که ما برای شهدا کار کنیم قلم بزنیم فیلم بسازیم باید وضو بگیریم. نمیشه همینطوری دست زد به کار
 تازه یک طوری نمی گوید که به او بر بخورد (دلش بشکند)
✳️ میز کارش هم حتما و هر شکل باید رو به قبله باشد ؛ عین نماز خواندن ...

زندگی حضرت علی (علیه السلام)

امیر مومنان امام علی علیه‌السلام فرمود: روزی در حالى که فاطمه (س) نزدیک من نشسته بود و من عدس پاک می‌کردم، پیامبر صلی الله علیه و اله وارد شدند و فرمودند: ای اباالحسن! عرض کردم لبیک یا رسول اللَّه! فرمود: آنچه می‌گویم بشنو زیرا من هیچ حرفی نمی‌زنم مگر اینکه به امر پروردگار است:

 مردى که به  زن خود در خانه کمک کند، خدا ثواب یک سال عبادتی را که روزها روزه باشد و شبها به قیام و نماز ایستاده باشد به او می‌دهد. خداوند ثواب صابران و ثواب یعقوب و داود و عیسی علیهم‌السلام را به او عطا خواهد کرد.

 یا على هر که در خانه در خدمت خانواده خود باشد و آن را ننگ نداند خدواند نام او جزو شهدا می‌نویسد و ثواب هزار شهید را در هر روز شب برای او محاسبه می‌کند.برای هر قدمی که بر می‌دارد ثواب یک حج و عمره می‌نویسد و به هر رگی که در بدن اوست در بهشت شهری به او عنایت می‌کند.

 یا على یک ساعت خدمت کردن در خانه از عبادت هزار ساله و هزار حج و هزار عمره بهتر است.

خدمت کردن به عیال از آزاد کردن هزار بنده و هزار جهاد و عیادت هزار بیمار و شرکت در هزار  نماز جمعه وشرکت در هزار تشییع  جنازه و سیر کردن هزار گرسنه و پوشاندن هزار برهنه  گرفتن  هزار اسیر در راه خدا بهتر است.

 ثواب خدمت کردن به خانواده از هزار دینار صدقه دادن به درویشان بهتر است.

 خدمت به عیال از خواندن توریة و انجیل و زبور و قرآن برای او بهتر است و از هزار اسیر که بخرد و آنها را در راه خدا آزاد کند برتر می‌باشد.

 برای او از صدقه دادن هزار شتر به نیازمندان بهتر است.

از دنیا بیرون نمی رود مگر اینکه جای خود را در بهشت می‌بیند.

 یا على هر کسی خدمت کردن به خانواده خود را ننگ نداند خداوند او را بدون حساب به بهشت داخل می‌کند.

 یا على خدمت کردن به عیال کفاره گناهان کبیره است و غضب پروردگار را فرو می‌نشاند  و مهریه  او حور العین است.

 حسنات و درجات را  زیاد می‌کند.

 یا على خدمت نمی‌کند عیال  خود را مگر کسی که  صدیق یا شهید باشد یا مردی که می خواهد خدا خیر دنیا و آخرت را به عنایت کند.

قسمت چهل و هشتم: کیش و مات

دست هاش شل و من رو ول کرد ... چرخیدم سمتش ... صورتش بهم ریخته بود ...

- چرا اینطوری شدی؟ ...

 

سریع به خودش اومد ... خندید و با همون شیطنت، پارچ و لیوان رو از دستم گرفت ...

- ای بابا ... از کی تا حالا بزرگ تر واسه کوچیک تر شربت میاره ... شما بشین بانوی من، که من برات شربت بیارم خستگیت در بره ... از صبح تا حالا زحمت کشیدی ...

 

رفت سمت گاز ...

- راستی اگه کاری مونده بگو انجام بدم ... برنامه نهار چیه؟... بقیه اش با من ...

 

 

 

دیگه صد در صد مطمئن شدم یه خبری هست ... هنوز نمی تونست مثل پدرش با زیرکی، موضوع حرف رو عوض کنه ... شایدم من خیلی پیر و دنیا دیده شده بودم ...

 

 

 

- خیلی جای بدیه؟ ...

- کجا؟ ...

- سومین کشوری که بهت پیشنهاد بورسیه داده ...

- نه ... شایدم ... نمی دونم ...

 

 

دستش رو گرفتم و چرخوندمش سمت خودم ...

- توی چشم های من نگاه کن و درست جوابم رو بده ... این جواب های بریده بریده جواب من نیست ...

 

 

چشم هاش دو دو زد ... انگار منتظر یه تکان کوچیک بود که اشکش سرازیر بشه ... اصلا نمی فهمیدم چه خبره ...

- زینب؟ ... چرا اینطوری شدی؟ ... من که ...

 

 

پرید وسط حرفم ... دونه های درشت اشک از چشمش سرازیر شد ...

- به اون آقای محترمی که اومده سراغت بگو ... همون حرفی که بار اول گفتم ... تا برنگردی من هیچ جا نمیرم ... نه سومیش، نه چهارمیش ... نه اولیش ... تا برنگردی من هیچ جا نمیرم ...

 

 

اینو گفت و دستش رو از توی دستم کشید بیرون ... اون رفت توی اتاق ... من، کیش و مات ... وسط آشپزخونه ...

قسمت چهل و هفتم: سومین پیشنهاد

 

علی اومد به خوابم ... بعد از کلی حرف، سرش رو انداخت پایین ...

- ازت درخواستی دارم ... می دونم سخته اما رضای خدا در این قرار گرفته ... به زینب بگو سومین درخواست رو قبول کنه... تو تنها کسی هستی که می تونی راضیش کنی ...

 

 

با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم ... خیلی جا خورده بودم... و فراموشش کردم ... فکر کردم یه خواب همین طوریه ... پذیرش چنین چیزی برای خودم هم خیلی سخت بود ...

 

 

چند شب گذشت ... علی دوباره اومد ... اما این بار خیلی ناراحت ...

- هانیه جان ... چرا حرفم رو جدی نگرفتی؟ ... به زینب بگو باید سومین درخواست رو قبول کنه ...

 

خیلی دلم سوخت ...

- اگر اینقدر مهمه خودت بهش بگو ... من نمی تونم ... زینب بوی تو رو میده ... نمی تونم ازش دل بکنم و جدا بشم ... برام سخته ...

 

با حالت عجیبی بهم نگاه کرد ...

- هانیه جان ... باور کن مسیر زینب، هزاران بار سخت تره ... اگر اون دنیا شفاعت من رو می خوای ... راضی به رضای خدا باش ...

 

 

گریه ام گرفت ... ازش قول محکم گرفتم ... هم برای شفاعت، هم شب اول قبرم ... دوری زینب برام عین زندگی توی جهنم بود ... همه این سال ها دلتنگی و سختی رو ... بودن با زینب برام آسون کرده بود ...

 

 

حدود ساعت یازده از بیمارستان برگشت ... رفتم دم در استقبالش ...

- سلام دختر گلم ... خسته نباشی ...

 

با خنده، خودش رو انداخت توی بغلم ...

- دیگه از خستگی گذشته ... چنان جنازه ام پودر شده که دیگه به درد اتاق تشریح هم نمی خورم ... یه ذره دیگه روم فشار بیاد توی یه قوطی کنسرو هم جا میشم ...

 

 

رفتم براش شربت بیارم ... یهو پرید توی آشپزخونه و از پشت بغلم کرد ...

- مامان گلم ... چرا اینقدر گرفته است؟ ...

 

 

ناخودآگاه دوباره یاد علی افتادم ... یاد اون شب که اونطور روش رگ گرفتن رو تمرین کردم ... همه چیزش عین علی بود ...

- از کی تا حالا توی دانشگاه، واحد ذهن خوانی هم پاس می کنن؟ ...

 

خندید ...

- تا نگی چی شده ولت نمی کنم ...

 

بغض گلوم رو گرفت ...

- زینب ... سومین پیشنهاد بورسیه از طرف کدوم کشوره؟...

 

 

دست هاش شل شد و من رو ول کرد ...

قسمت چهل و ششم: گمانی فوق هر گمان

 

اصلا نفهمیدم زینب چطور بزرگ شد ... علی کار خودش رو کرد .. اونقدر با وقار و خانم شده بود که جز تحسین و تمجید از دهن دیگران، چیزی در نمی اومد ... با شخصیتش، همه رو مدیریت می کرد ... حتی برادرهاش اگر کاری داشتن یا موضوعی پیش می اومد ... قبل از من با زینب حرف می زدن... بالاخره من بزرگش نکرده بودم ...

 

وقتی هفده سالش شد ... خیلی ترسیدم ... یاد خودم افتادم که توی سن کمتر از اون، پدرم چطور از درس محرومم کرد ... می ترسیدم بیاد سراغ زینب ... اما ازش خبری نشد...

 

دیپلمش رو با معدل بیست گرفت ... و توی اولین کنکور، با رتبه تک رقمی، پزشکی تهران قبول شد ...

توی دانشگاه هم مورد تحسین و کانون احترام بود ... پایین ترین معدلش، بالای هجده و نیم بود ...

 

هر جا پا می گذاشت ... از زمین و زمان براش خواستگار میومد ... خواستگارهایی که حتی یکیش، حسرت تمام دخترهای اطراف بود ... مادرهاشون بهم سپرده بودن اگر زینب خانم نپسندید و جواب رد داد ... دخترهای ما رو بهشون معرفی کنید ...

اما باز هم پدرم چیزی نمی گفت ... اصلا باورم نمی شد ...

گاهی چنان پدرم رو نمی شناختم که حس می کردم مریخی ها عوضش کردن ... زینب، مدیریت پدرم رو هم با رفتار و زبانش توی دست گرفته بود ...

 

 

 

سال 75، 76 ... تب خروج دانشجوها و فرار مغزها شایع شده بود ... همون سال ها بود که توی آزمون تخصص شرکت کرد... و نتیجه اش ... زنیب رو در کانون توجه سفارت کشورهای مختلف قرار داد ...

 

مدام برای بورسیه کردنش و خروج از ایران ... پیشنهادهای رنگارنگ به دستش می رسید ... هر سفارت خونه برای سبقت از دیگری ... پیشنهاد بزرگ تر و وسوسه انگیزتری می داد ... ولی زینب ... محکم ایستاد ... به هیچ عنوان قصد خروج از ایران رو نداشت ... اما خواست خدا ... در مسیر دیگه ای رقم خورده بود ... چیزی که هرگز گمان نمی کردیم ...